تبليغاتX
نیلوفر سفید























نیلوفر سفید

تقدیم به بهترین عشقم

گل نیلوفر ناز

لحظه ی تاریک قلبم به تپش افتاده
ساعتِ نیمه شب از تلخیِ غم جان داده
معشوق من همسایه ء دیوار به دیوار
تو هم این خاطره را به خاطراتت بسپار

جسم ها دور از هم
مرگ من نزدیک است

دل به دریا زده این قامت مردابیه ننگ
در همین لحظه ی کوتاه زمین
می زند بر تنِ نیلوفر چنگ

گل نیلوفر ناز
بین او تا "ن" نیلوفر از آن فاصله هاست
از همین روست که گویم مرداب

گورِ عشقِ گلِ خون رنگ دل ماست....!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 19:56 توسط مهدی|

نیلوفر سپید بود
هر روز با وزش اولین نسیم
گلبرگهایش را،زیر نور خورشید
از غبار خستگیها می تکاند
و همیشه روز بود
و نیلوفر،به روشنی روز عادت داشت

نیلوفر سپید بود
و هر شب،با عبور آخرین طوفان سیاهی
زیر نور مهتابی که نبود
گلبرگهایش را با دلهره در آغوش میگرفت 
تا مبادا غبار خستگی ها رویشان خانه کند
و از آن پس همیشه شب بود
و نیلوفر،به تاریکی شب عادت کرد

نیلوفر،هنوز هم سپید بود...

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 19:55 توسط مهدی|

شاید برای عاشقی دیر است، نیلوفر!
قلب تو از مرداب من سیر است، نیلوفر!

باید تو را از خاطرم بیرون کنم دیگر
عشقم برایت دست و پا گیر است نیلوفر!

اصلاً خدا این عشق را در چهره ات جا داد
این عشق هم بدجور واگیر است نیلوفر!

ذهن تو جا خوش کرده در خواب و خیالاتم
این خواب حتماً جای تعبیر است نیلوفر!

هرچند سنگین است جُرم چشم های تو
قلب خودم یک پای تقصیر است نیلوفر!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 19:55 توسط مهدی|

برای تولد نیلوفر
در میان باغی پر شکوه و فر
بشکفته یک گلی بنام نیلوفر
چشم من ازاین شکوفه روشن شد
جانی به تنم دمید نگاه نیلوفر


نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 19:54 توسط مهدی|

سَرو مرا بگرفته در آغوش ، نیلوفر 
بر گِرد سَروم مانده لب خاموش، نیلوفر 
مردانه بگرفته است بازوی ضعیفش را 
سَروم چه زیبا می کَشَد بر دوش، نیلوفر 
با هر نسیمی نازک اندامش به رقص آید 
رقص قشنگی دارد آبی پوش ، نیلوفر 
پروانه ها بر گِرد رویش در تکاپویند 
تا که دهانشان پُرکند از نوش ، نیلوفر
در سایه سار سرو خود آرام می خوابم 
از عطر خود کرده مرا مدهوش، نیلوفر 
با جام های آبی گل های خوش رنگش 
بر شِکوَه هایم می سپارد گوش، نیلوفر
تا چشم بگشاید به روی دختر خورشید 
وقت سحر آوا دهد چاووش ، نیلوفر
« سینا» که برگ بی قرار زرد پاییزی 
اینک گشوده بهر تو آغوش، نیلوفر 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 19:54 توسط مهدی|

كاش می دانست نیلوفر ...
برایش سرو تنها همچنان 
دست دعا بر آسمان و هم نوا با باد می خواند
تو ای نیلوفر زیبا كجایی 

بزیر افكنده سر شاید ببیند
باز نیلوفر در آغوشش كشیده 
باز پیچیده به بالایش
به گوشش نغمه های عاشقانه 
باز می خواند
به شیپوری گل زیبای آبی
از سر شب تا سپیده

نمی آید 
نمی خواند
سكوت شب چه دلگیر
برای سرو تنها
ببین نیلوفر زیبا تو آنجا جای پایت
قطره ی اشكی چكیده

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 19:53 توسط مهدی|

شکسته بوی هوایت دوباره نیلوفر!
و دل نشسته به پایت دوباره نیلوفر!

کنار مبهم فریاد شعر، خاموشم
به احترام صدایت دوباره نیلوفر!

منم که خاطر خیسم، در التهاب من است
منم، منم که به جایت دوباره نیلوفر!

منم که از تو نوشتم، غزل به دل بردم
که عاشقانه برایت دوباره نیلوفر!

بیا دقایق آغوش داغ ذهنم باش
به جای فاصله هایت دوباره نیلوفر!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 19:51 توسط مهدی|

چه کسی خواهد من و تو ما نشویم

چه کسی خواهد من و تو ما نشویم

خانه اش ویران و عمرش نیست باد

من اگر ما نشوم تنهایم

تو اگر ما نشوی خویشتنی

تو مپندار که این خاموشی من

هست برهان فراموشی من.فراموشی من

تو مپندار که این تنهایی تو

هست برهانی بر جدایی تو.جدایی تو

ای روشنفکر.ای روشنفکر با خلق در آمیز

همراه خلق همراه خلق.با دشمن تو بستیز

از کجا که من و تو دست بدست

شور انقلاب بر پا نکنیم

از کجا که من تو متحد

مشت رسوایان را وا نکنیم

من اگر بنشینم تو اگر بنشینی

چه کسی بر خیزد چه کسی با دشمن خلق ستیزد

من اگر برخیزم تو اگر برخیزی

همه بر می خیزند


در رهگذر باد

گفتم: «بهار

 ــ خنده زد و گفت:

 ــ «ای دریغ،

 دیگر بهار رفته نمی آید.» 

 گفتم: «پرنده؟

 گفت:

 «اینجا پرنده نیست.

 اینجا گلی که لب باز کند به خنده نیست.» 

 گفتم:

 ــ درون چشم تو دیگر...؟

 گفت:

 «هرگز نشان ز باده ی مست کننده نیست.

 اینجا به جز سکوت، سکوتی گزنده نیست.»


از جدای ها

 تو را صدا کردم

 تو عطر بودی و نور

 تو نور بودی و عطرِ گریز رنگِ خیال

 درون دیده ی من ابر بود و باران بود

 صدای سوت ترن

                      صوت سوگواران بود  

 ز پشت پرده ی باران

 تو را نمی دیدم

 تو را، که می رفتی

 مرا نمی دیدی

 مرا، که می ماندم

 میان ماندن و

                  رفتن

 حصار فاصله 

              فرسنگ های سنگی بود

 غروب غمزدگی

                   سایه های دلتنگی 

 تو را صدا کردم

 تو رفتی و گل و ریحان

                          تو را صدا کردند

 و برگ برگِ درختان

                        تو را صدا کردند

 صدای برگ درختان

                    ـــ صدای گل ها را

 سرشک دیده ی من ناله ی تمنّا را،

 نه دیدی و نه شنیدی

                       ـــ ترن تو را می برد 

 ـــ ترن تو را به تب و تاب تا کجا می برد؟ 

 و من 

 حصار فاصله فرسنگ های آهن را

 غروب غمزده در لحظه های رفتن را

                                         نظاره می کردم!


درآمد منظومه آبی خاکستری سیاه

 تو به من خندیدی 

 و نمی دانستی

 من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

 سیب را دزدیدم        

 

 باغبان از پی من تند دوید

 سیب را دست تو دید

 غضب آلوده به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

 و تو رفتی و هنوز

 سالها هست که در گوش من آرام
                                            آرام

 خش خش گام تو تکرار کنان

 می دهد آزارم

 و من اندیشه کنان

 غرق این پندارم

 که چرا
             خانه ی کوچک ما 
                                       سیب نداشت.

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 19:47 توسط مهدی|

عاشق گل گفتناتم

گل روتو گل نداره

پیش تو گل مثل خاره

همه دنیا به چشمم

با همین یه گل بهاره

هرچی تو نوشتی خوندم

بیخودی نیست زنده موندم

هرچی گفتی من شنیدم

چیزی جز عشقت ندیدم

عاشق گل گفتناتم

بی قرار درد دل شنفتناتم

گل نیلوفر آبی

پشت پلک من می خوابی

باشی آفتابی خصوصی

رو تن خودم بتابی

واسه خودم بتابی

آروم آروم بازی بازی

با دل تنگم میسازی

می بری با اسب بالدار

سفر دور و درازی

گل نیلوفر آبی

پشت پلک من می خوابی

باشی آفتابی خصوصی

رو تن خودم بتابی

واسه خودم بتابی

فاصله افتاده بین من و تو

دستامون نمیرسن به همدیگه

اینو بغض تو نگفت

اینو قلب من میگه

اینهمه سال دوری

دوری و بی خبری

من گرفتار قفس

تو پی دربدری

من به یک آینه دلخوش

تو به سایه ها امیدوار

من به غربت تو مدیون

تو از این غریب طلبکار

فاصله افتاده بین من و تو

دستامون نمیرسن به همدیگه

اینو بغض تو نگفت

اینو قلب من میگه

دست من نیست گاهی وقتا

روزم آفتابی نمیشه

حتی با معجزه عشق

آسمون آبی نمیشه

دست من نیست گاهی وقتا

تلخ و بی حوصله میشم

بین ما، بین من و تو

من خودم فاصله میشم

دست من نیست

دست من نیست

یه شبایی باد و بارون

می زنه به برگ و بارم

اون شبا هوای آشتی

حتی با خودم ندارم

یه روزایی ابر تیره

منو می بره از اینجا

می بره اونور دیروز

گم میشم اون دور دورا

دست من نیست گاهی وقتا

روزم آفتابی نمیشه

حتی با معجزه عشق

آسمون آبی نمیشه

دست من نیست

دست من نیست

دست من نیست

دست من نیست

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 19:45 توسط مهدی|

کاش می دانست نیلوفر ...
برایش سرو تنها همچنان 
دست دعا بر آسمان و هم نوا با باد می خواند
تو ای نیلوفر زیبا کجایی 

بزیر افکنده سر شاید ببیند
باز نیلوفر در آغوشش کشیده 
باز پیچیده به بالایش
به گوشش نغمه های عاشقانه 
باز می خواند
به شیپوری گل زیبای آبی
از سر شب تا سپیده

نمی آید 
نمی خواند
سکوت شب چه دلگیر
برای سرو تنها
ببین نیلوفر زیبا تو آنجا جای پایت
قطره ی اشکی چکیده

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 19:44 توسط مهدی|

 از مرز خوابی می گذشتم

  سایه تاریک یک نیلوفر


  روی همه این ویرانه فرو افتاده بود 


  کدامین باد بی پروا


  دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟


  در پس درهای شیشه ای رویاها


  در مرداب بی ته آیینه ها


  هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم


  یک نیلوفر روییده بود


  گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت


  و من در صدای شکفتن او


  لحظه لحظه خودم را می مردم


  بام ایوان فرو می ریزد


  و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستونها می پیچد


  کدامین باد بی پروا


  دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟


  نیلوفر رویید


  ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید


  من به رویا بودم


   سیلاب بیداری رسید


  چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم


   نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود


  در رگهایش من بودم که می دویدم 


  هستی اش درمن ریشه داشت


  همه من بود


  کدامین باد بی پروا


  دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 19:44 توسط مهدی|


آخرين مطالب
» نیلوفر
» نیلوفر
» نیلوفر
» نیلوفر
» نیلوفر
» نیلوفر
» نیلوفر
» 
» نیلوفر آبی
» نیلوفر

 Design By : niloofar sefid